نازنین آمد و ...
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 8:29 توسط ABBAS MORADY SAWADKOOHY
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 8:25 توسط ABBAS MORADY SAWADKOOHY
|
شاید خدا خواسته است ؛
که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را
به این ترتیب وقتی او را یافتی ، بهتر می توانی شکرگزار باشی ..
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 8:24 توسط ABBAS MORADY SAWADKOOHY
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 8:23 توسط ABBAS MORADY SAWADKOOHY
|


×× من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی