فقر
ميخواهم بگويم ...
فقر ، همه جا سر ميكشد ....
فقر ، گرسنگي نيست ...
فقر ، عرياني هم نيست ...
فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند ...
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست ....
فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند ...
فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد ...
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ...
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...
فقر ، همه جا سر ميكشد ...
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ...
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ ساعت 18:7 توسط ABBAS MORADY SAWADKOOHY
|
×× من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی