یه شعر زیبا از خانم دختر تابستان

 

-فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار کمی آهسته تر شاید...

نه محکم تر قدم بگذار به شدت خسته ام از خود,به شدت خسته ام از تو بیا ای جان بی ارزش,

بیا دست از سرم بردار خدا می داند ای مردم,دلم چون ساقه گندم نمی رقصد به جز با گل,

نمی میرد مگر با خار نه با جن نسبتی دارم,

نه از اقوام انسانم مرا از من بگیرو دست موجودی دگر بسپار خودت بنشین قضاوت کن

 اگر تو جای من بودی چه می گفتی به این مردم,

چه می کردی به این دیوار؟

خدایا گرچه کفر است این ولی یک از این شبها فقط یک لحظه-یک لحظه-خودت را جای من بگذار

 

مرسی از شعر زیبات خانم دختر تابستان

 

اکه میشه از خودت یه آدرس بده بهت سر بزنم تویه وب

به خاطر این شعر قشنگ و زیبایی که برام فرستادی

ازت ممنونم و به خاطر اینهمه ذوق و استعداد بهت تبریک میگم